حسن حسن زاده آملى

22

دروس معرفت نفس (فارسى)

تو چه آيينى دارى ؟ برنامهء تو چيست ؟ ميوه درخت بود تو چيست هان حسنا چه مىكنى و چه مىگويى تو انسانى و من به بهم تو بهى يا من بهم ؟ گفتم : تو بهى . و آيا اى به سر تعظيم در برابر ديگرى فرود آورده‌اى و در حضور او چنين خاضع و خاشع و راكع و ساجدى و به طفيل اين هدف و ايده‌ات ما هم از تو سودى مىبريم و به مثل از پرتو چراغ افروخته تو فروغى مىگيريم ؟ اى به چه مىفرمايى آن است يا اين يا هر دو اگر اوّلى است من كه به تو چيزى نگفتم بر تو تسلطى ندارم ، كارى از من ساخته نيست . اگر گويمت باز مده آيا نمىدهى ؟ اگر گويمت كار نكن نمىكنى ؟ اگر گويمت چنين و چنان باش و نباش آيا در فرمان منى ؟ دانم كه نيست . پس برگو چه كسى به تو امر فرمود كه چنين باش دست چه كسى بر تو و در تو چنين حكومت مىكند و اين برنامه متين را برايت تنظيم كرد و به تو دستور داد كه خدمتگزار من باشى و خويشتن را فداى من كنى آن كيست بفرما آن كيست ؟ با من حرف بزن كه من حرفها دارم بارى لطفى بفرما كه دردها دارم بها تو بهى نه من كه تو آگهى نه من . اى به آيا مانند من دل پردرد دارى كه چنين روى زرد آرى اگر دارى براى چه ؟ تو چه مىگويى و چه مىخواهى اگر اين است پس بيا سوته‌دلان گرد هم آييم ، اگر دومى است آن كيست كه سر تعظيم در مقابلش فرود آورده‌اى و شب و روز در ركوعى ؟ اى بِه به زبان بىزبانى * با من به سخن بيا زمانى من آمده‌ام كنارت اى به * پرسم ز تو و ز كارت اى به دارم به سر تو با تو ميلى * مجنون صفت از براى ليلى از بوى خوش تو مست بوتم * وز روى خوشت به گفتگوتم در باغ اگر قدم نهى تو * صد گونه شجر بو بهى تو در ميوه تو است اشتهايم * كه ناسخ ميرزا اشتهايم